نويسنده ـ ژان يونير
مترجم ـ ذبيح الله منصوري
يكي از شهرهاي شمالي ايران ساليان بود كه در مغرب درياي مازندران قرار داشت و دو شاخه رود ارس و كوروش ( كر ) آن را در برميگرفت. به اين ترتيب كه رود كوروش به رود ارس ملحق ميشد و آنگاه آن دو رود كه تشكيل يك رود را ميداد به دو شاخه تقسيم ميگرديد، و شاخهاي از مشرق ساليان عبور ميكرد و شاخه ديگر از مغرب آن و زارعين منطقه ساليان ميتوانستند از آب هر دو شاخه استفاده نمايند.
در بين دو شاخه رود ارس، مراتعي وسيع وجود داشت كه دام در آن ميچريد و بعضي از مرتعها در ارتفاعات قرار داشت و بعضي در اراضي كم ارتفاع و لذا دامداران ميتوانستند، جز در موقع يخبندان براي چرانيدن دام خود از آن مراتع استفاده نمايند.
فرآوردههاي دامي ساليان و به خصوص روغن آن معروف بود و در فصل زمستان كه حمل روغن در جلدهاي پوستي آسان ميشد، آن روغن را براي بزرگان آذربايجان، هديه ميفرستادند. مردم ساليان، همه زراعت پيشه يا دامدار بودند و مثل اكثر مردم مناطق كشاروزي ميل به جنگ نداشتند.
ساليان يك شهر بدون حفاظ بود و حصار نداشت و مردي به اسم امير يعقوب خان يا « امير يعقوب » بر آن حكومت ميكرد و او از حكام محلي به شمار ميآمد كه پسر بعد از پدر حكومت ميكردند و پادشاهان ايران حكومت آنها را به رسميت ميشناختند.
امير يعقوب داراي سپاه نبود و فقط عدهاي تفنگچي داشت كه براي تشريفات از آنها استفاده ميشد چون مردم آن قدر سليم النفس بودند كه مرتكب جرم نميشدند تا اين كه براي دستگيري آنها تفنگچي ضرورت داشته باشد.
وقتي قشون « نبولسون» سردار تزاري كه قصد اشغال ساليان را داشت به آن شهر نزديك شد امير يعقوب باشتاب، مبادرت به بسيج يك قشون كرد و از سكنه شهر و زارعين براي جلوگيري از قشون نبولسون داوطلب خواست و عدهاي زيادتر از آنچه مورد احتياج امير يعقوب بود، داوطلب شدند كه در جنگ شركت نمايند و چون امير يعقوب آن قدر تفنگ و مهمات نداشت كه بين آنها توزيع كند، مازاد را مرخص كرد و به آنها گفت ولي شما، آماده براي شركت در جنگ باشيد تا جاي كساني را كه كشته ميشوند پر كنيد.
تمام مردان كه داوطلب براي جنگ شدند حسن نيت داشتند و ميخواستند بجنگند و استعداد آنها هم براي تحمل خستگي خوب بود زيرا كشاورزان چون معتاد به كارهاي سخت ميشوند استعداد تحمل خستگي را دارند. اما هيچ يك از آنها داراي تعليمات جنگي نبودند و نميتوانستند نشانهزني كنند و امير يعقوب هم فرصت نداشت كه آنها را تحت تعليم قرار بدهد. معهذا با آن سربازان تعليم نيافته براي جلوگيري از سپاه نبولسون كه داراي سربازهاي تعليم يافته بود به راه افتاد.
امير يعقوب اصول تاكتيك را ميدانست و اطلاع داشت كه در ميدان جنگ بايد سپاه را طوري تقسيم كرد كه دشمن نتواند آن را محاصره كند و سپاه خود را منقسم به دو جناح و يك قلب و يك ذخيره كرد و براي هر يك از قسمتهاي مزبور، روسائي از بين سربازان قديمي ولو سالخورده، انتخاب نمود و به روسا آموخت كه چگونه جلوي حملات سپاه دشمن را بگيرند.
وقتي كه جنگ شروع شد سربازان امير يعقوب نامنظم ميجنگيدند و نبولسون كه جاسوس داشت و ميدانست كه سربازان امير يعقوب يك چريك تعليم نيافته و تازه كار است تصميم گرفت كه با يك حمله، قشون حاكم ساليان را محاصره نمايد و او را وادار به تسليم كند.
وقتي سربازان نبولسون براي محاصره نيروي امير يعقوب حمله كردند از طرف سربازان تازه كار حاكم ساليان مقاومتي غير مترقبه به ظهور رسيد و سربازان مزبور تا آنجا كه توانستند با تيراندازي جلوي سربازان نبولسون را گرفتند و بعد از اين كه تفنگهاي آنها گرم شد و به طور موقت از كار افتاد با سرنيزه دفاع كردند و ديده شد كه بعضي از سربازان تازه كار حاكم ساليان، دامان لباس خود را پاره كردند و آن را اطراف لوله تفنگ گرم خود پيچيدند تا اين كه دستشان نسوزد و سپس از تفنگ مانند چماق استفاده كردند و آن را دور سر به حركت در آوردند و قنداق تفنگ را بر سربازان نبولسون كوبيدند. استقامت سربازان امير يعقوب، حمله سربازان نبولسون را سست و آنگاه متوقف كرد و روز به انتها رسيد.
نبولسون كه يقين داشت در يك روز كار جنگ را يكسره خواهد كرد بعد از اين كه شب فرود آمد فرمان داد كه سربازان اوتماس با ايرانيان را قطع كنند و سربازان حاكم ساليان مجروحين خود را با خويش بردند و قدري عقب نشستند ولي نتوانستند كه اموات را از ميدان جنگ خارج نمايند و به جاي اجساد مقتولين تفنگها و دبههاي باروت و جاي گلوله آنها را بردند چون ميدانستند از حيث تفنگ و مهمات درمضيقه هستند.
همان شب، امير يعقوب تفنگ و مهمات مقتولين را به آن قسمت ازمردان داوطلب كه آماده براي شركت در جنگ شدند و مازاد براحتياج بودند داد و به آنها گفت صاحبان اين تفنگها امروز مردانگي كردند و جلوي خصم را گرفتند و بر شماست كه فردا مثل آنها مردانگي كنيد و جلوي دشمن را بگيريد.
همان شب مجروحين را بعد از زخمبندي به خانههايشان فرستادند و ديگران غذا خوردند و خوابيدند تا اين كه روز بعد براي جنگ آماده باشند. روز ديگر نبولسون كه متوجه شده بود، خصم با اين كه تازه كار ميباشد قوي است، قبل از حمله شروع به تيراندازي با توپ كرد.
سربازان امير يعقوب براي دفاع در قبال شليك توپها كوچكترين اطلاع نداشتند و فرو ميريختند. اما بعد از اين كه توپها گرم شد ونبولسون ناگزير، تيراندازي با توپ را متوقف كرد، سربازان حاكم ساليان مثل روز قبل، به سختي پايداري مينمودند.
امير يعقوب با زباني كه مردان روستائي و شهري بفهمند به آنها گفته بود اين خاك كه شما روي آن پا گذاشتهايد و ميجنگيد ناموس شما است و اگر اين خاك را از دست بدهيد ناموس خود را از دست دادهايد و تا آخر عمر سرشكسته و دچار لعن خواهيد بود و هر سرباز در هر نقطه كه ميجنگد بايد آن قدر پايداري كند تا اين كه به هلاكت برسد.
طوري سربازان امير يعقوب به سختي پايداري ميكردند كه نبولسون متوجه شد آن روز هم به انتها خواهد رسيد و او فاتح نخواهد گرديد و تصميم گرفت كه سواران خود را به كار بيندازد.
در آن عصر، كه اسلحه خودكار وجود نداشت تا اين كه جلوي حمله سواران را بگيرد، « شارژ » يعني حمله سواران بزرگترين خطر بود كه بر پيادگان درميدان جنگ وارد ميآمد و يكي از تعليمات مهم پيادگان قبل از اين كه آنها را به ميدان جنگ بفرستند، جلوگيري از حمله سواران به شمار ميرفت.
«فردريك كبير» پادشاه پروس براي اين كه سربازان پياده خود را از نظر جلوگيري از حمله سواران ورزيده كند به سواران خود امر ميكرد كه پيادگان را مورد حمله قرار بدهند بدون اين كه جنگ زرگري باشد و سواران با شمشيرهاي آخته به پيادگان حملهور ميشدند و آنها را ميكشتند يا مجروح مينمودند و پيادگان با نيزه يا سرنيزه در حالي كه با اسلوب «فالانژ» ( به گونهاي كه پشت به دشمن نباشند) ايستاده بودند از خود دفاع مينمودند.
راه جلوگيري از حمله سواران غير از سرنيزه و نيزه عبارت از اين بود كه در زمين موانعي براي عبور اسبها به وجود بياورند، تقريباً شبيه به موانعي كه در جنگ جهاني دوم براي عبور از تانكها به وجود ميآوردند. موانع را نميتوانستند فوري به وجود بياورند اما از چند روز قبل از جنگ در ميدانهائي كه امكان داشت در روز جنگ به وجود بيايد ميخهاي قطور و بلند « به اسم ميخ طويله » در فواصل معين بر زمين ميكوفتند و آنها را به وسيله زنجير يا طناب به هم متصل ميكردند تا اينكه دست و پاي اسبها به آن گير كند و به زمين بخورند و ايجاد آن موانع هم مستلزم اين بود كه ميخ طويله و زنجير با طناب به قدر كافي وجود داشته باشد. گاهي در ارتشهاي منظم كه به ميدان جنگ ميرفت آن وسايل يافت ميشد.
اما درقشون حاكم ساليان نه آن وسائل بود و نه به عقل كسي ميرسيد كه ميتوان از آن وسائل استفاده كرد.
امير يعقوب وقتي از دور ديد كه سواران نبولسون به راه افتادند به وسيله روساي سه گانه به سربازان جناحين و قلب گفت با سرنيزه جلوي سواران را بگيرند و دستور جديد همان است كه بود و هر سرباز بايد در محلي كه ميجنگد آنقدر پايداري نمايد تا كشته شود. وقتي سواران نبولسون نزديك شدند همه، نيزههاي بلند در دست داشتند. اگر سواران هنگام حمله با شمشير بجنگند، ميتوان با سرنيزه جلوي آنان را گرفت. اما اگر خود آنها با نيزه بلند حمله كنند ديگر سرباز پياده نميتواند با سرنيزه جلوي سواران را بگيرد زيرا قبل از اينكه بتواند سرنيزه خود را به سينه يا شكم اسب برساند خود از نيزه بلند سوار از پا درميآيد.
سواران نبولسون وقتي به راه ميافتادند آهسته حركت ميكردند و توگوئي قصدي ندارند جز اينكه به گردش بروند تا اينكه اسبها كه مدتي استراحت كردهاند راهپيمائي كنند. اما وقتي به نزديكي قشون حاكم ساليان رسيدند، حركت قدم اسبها مبدل به حركت چهار نعل شد.
سربازان تازه كار امير يعقوب نزديك شدن سواران را ميديدند اما تيراندازي نميكردند براي اينكه هنوز سواران به تيررس نرسيده بودند ولي بعد از اينكه سواران به تيررس رسيدند، تيراندازي از طرف قشون ساليان شروع شد بيآنكه زياد مؤثر واقع شود.
با اينكه تيراندازي به سوي يك دسته سوار كه با حال تاخت جلو ميآيد مشكل نيست براي اينكه يك هدف بزرگ و پيوسته ميباشد سربازان امير يعقوب چون تازه كار بودند نتوانستند عدهاي زياد از سواران نبولسون را هدف سازند و سواران خود را به قشون ساليان رسانيدند و بزودي معلوم شد كه منطقه حمله آنها جناح راست قشون ساليان است يعني جناحي كه درمشرق قرارداشت.
سواران با نيزههاي بلند به پيادگان حمله كردند و قبل از اينكه سرباز پياده بتواند از سرنيزه خود استفاده كند او را از پا در ميآوردند و از رويش ميگذشتند.
گاهي يك سرباز پياده موفق ميشد سرنيزه خود را در سينه يا شكم اسبي فرو كند و سواري را كه بر پشت اسب ميباشد وا دارد كه قدم برزمين بگذارد.
ولي آن موفقيت، معدود بود و پيادگان قشون ساليان نميتوانستند در قبال سواران نيزهدار از خود دفاع نمايند و سواران از روي كالبد پيادگان عبور ميكردند و در مدتي كم جناح راست قشون ساليان از بين رفت.
امير يعقوب، خواست كه با باقيمانده سربازاني كه در جناح راست باقي مانده بودند و نيروي ذخيره، جلوي سربازان نبولسون را بگيرد ولي فرصت كافي براي آن مانور بدست نياورد و پيادگان نبولسون هم از جلو به دو جناح و قلب قشون ساليان حمله كردند.
پيادگان تزاري كه به جناح راست قشون نبولسون حمله كردند بدون مقاومت از آن جناح گذشتند و ازپشت سپاه ساليان سر به در آوردند و به كمك سواران از عقب به قلب سپاه امير يعقوب حمله كردند.
به تدريج، پيادگان تزاري كه از جلو ميآمدند از جناح راست بدون مدافع قشون ساليان ميگذشتند و خود را به پشت قلب و جناح چپ ميرسانيدند و در مدتي كم قلب و جناح چپ قشون ساليان محاصره شد بدون اينكه نيروي ذخيره بتواند به كمك آن دو قسمت بيايد. با اين كه امير يعقوب ديد كه بطور كامل مورد محاصره قرار گرفته باز پايداري كرد.
امير يعقوب مردي سالخورده، و شايد شصت ساله بود و وقتي نبولسون نيروي ساليان را به طور كامل محاصره كرد دستور داد كه جنگ چندين دقيقه متاركه شود و بوسيله چند سرباز پياده سالياني براي حاكم ساليان پيغام فرستاد اگر تسليم شود او را اسير نخواهد كرد و آزاد خواهد بود.
امير يعقوب گفت من اگر كشته شوم پادشاه ايران، مرا مورد مواخذه قرار نخواهد داد كه چرا نتوانستم ساليان را حفظ كنم. اما اگر تسليم شوم و زنده بمانم هرگز نخواهم توانست كه نزد پادشاه ايران سربلند كنم.
نبولسون باز پيغام فرستاد كه اين جنگ براي شما يك خونريزي بدون فايده است. چون اكنون در محاصره هستيد و سربازان شما نخواهند توانست محاصره را از بين ببرند و همه كشته خواهند شد.
حاكم ساليان گفت من دستور تسليم را صادر نميكنم و باز جنگ درگرفت. نيروي نبولسون نسبت به قشون چريك امير يعقوب خيلي قوي بود و سربازان تعليم يافته داشت و آنها ميدانستند چگونه بجنگند تا اينكه قشون كوچك حاكم ساليان را به دستههاي چند نفري تقسيم نمايند.
باري امير يعقوب تسليم نشد و حتي بعد از اين كه تير خورد تسليم نگرديد تا اين كه يك تير ديگر به او اصابت كرد و تير دوم او را انداخت و ديگر نتوانست برخيزد.
بعد از اين كه حاكم ساليان افتاد و برنخاست بازمانده سربازانش سست شدند و تسليم گرديدند و وقتي جنگ خاتمه يافت و امير يعقوب مجروح را از زمين بلند كردند تا اين كه به شهر ببرند ميدان جنگ مستور از اجساد مقتولين يا مجروحيني شده بود كه نميتوانستند از جا برخيزند.
بازماندگان قشون ساليان براي مداواي مجروحين و دفن اجساد، از زارعين كمك خواستند و آنها به راه افتادند و مجروحين را به خانههايشان رسانيدند و مقتولين را دفن كردند و به اين ترتيب نبولسون توانست كه ساليان را اشغال نمايد.
شايد جنگ ساليان از جنگهاي فراموش نشدني شرق باشد زيرا ديده نشده كه يك قشون كه تمام سربازان آن تازه كار وتعليم نيافته هستند بتوانند جلوي يك ارتش قوي و تعليم يافته را بگيرد آن هم با توجه به اين كه شمارة سربازان قشون تازه كار نسبت به ارتش تعليم يافته خيلي كم بوده است و مردم ساليان در آن دو روز نشان دادند كه مرداني دلير و سرسخت هستند و حاكم ساليان دو روز بعد از جنگ، بر اثر دو جراحت سخت زندگي را بدرود گفت.
يكي ديگر از بلاد ايران در منطقه شمالي « شكي » بود كه كرسي ولايتي به همين نام محسوب ميشد.
«شكي» در نزديكي جبال شرقي قفقازيه قرار داشت و بين شكي و درياي خزر غير از كوه نبود و از آن جبال نهرهاي متعدد در منطقه شكي جريان داشت.
سكنه شكي مسلمان و مسيحي بودند و مسيحيان از كليساي «اش ميازدين» پيروي ميكردند يعني كليساي ارمنستان.
جيمزموريه نويسنده انگليسياش ميازدين واقع در شمال رود ارس را «روم ارمني» ميخواند و آنجا مقر اسقف بزرگ ارمني بود.
سكنه مسلمان شكي زارع و صنعتگر بودند، اما صنعتگر به مفهوم قديم كه زرگري ميكردند و ظروف نقره ميساختند، و ظروف مسين هم در شكي از طرف مسلمين ساخته ميشد و آن قدر در ساختن ظروف مسين مهارت داشتند كه وقتي آن را سفيد ميكردند ظرافت و زيبائي ظرف مسين، فرقي با يك ظرف نقره نداشت.
مسلمين شكي داراي مذهبي شيعه بودند و تعصب داشتند و مانند مردم شهر شوشي يا شوشه در ماه محرم كه ماه عزاداري شيعيان است كفن سفيد ميپوشيدند و سر را با شمشير مجروح ميكردند و شماع و به قول خودشان علمدار به راه ميانداختند و آنها كساني بودند كه دهها خنجر و نيزه در بدنشان فرو رفته بود و منظرهاي تأثرآور و هم وحشت انگيز داشت.
حاكم ولايت شكي، نيز مثل حاكم «ساليان» از حكام محلي بود، و آن حكام پسر بعد از پدر حكومت ميكردند و سلاطين ايران حكومت آنها را به رسميت ميشناختند.
حاكم شكي به اسم «سليم خان» خوانده ميشد و او در آغاز به افسران تزاري روي خوش نشان داد و اين طور آشكار كرد كه ميل دارد قشون تزار را در شكي بپذيرد. ولي بعد از اين كه دريافت افسران تزاري نه فقط حكام محلي را مورد تحقير قرار ميدهند و آنها را چون نوكران خود ميدانند بلكه ميخواهند درآمد محلي را هم تحت نظارت داشته باشند، نظريهاش تغيير كرد.
اين حكام محلي در امور داخلي استقلال داشتند و سلاطين ايران در امور داخلي ولايات آنها دخالت نمينمودند.
قبل از اين كه معاهده گلستان بين فتحعلي شاه و تزار روسيه منعقد شود، افسران تزاري كه حاكم محلي ميشدند قسمتي از درآمد ولايتي را از هر كس كه حاكم بود اخذ ميكردند و بعد از اين كه «پاسكويچ» معروف با عنوان «نايب السلطنه قفقازيه» فرمانفرماي تمامي ولاياتي شد كه ارتش تزار از فتحعليشاه گرفته بود، تمام درآمد ولايات مزبور را ضبط كرد و فقط حقوقي به حكام شهرها ميداد و آنها نميتوانستند درآمد ولايت را وصول نمايند.
سليم خان شكي هم مثل امير يعقوب حاكم ساليان نميتوانست تحمل كند كه افسران تزاري، او را مورد تحقير قرار بدهند و قسمتي از درآمد شكي را از او مطالبه نمايند.
اين بود كه سليم خان شكي نامهاي به عباس ميرزا نوشت و گفت من در گذشته به ارتش تزاري ابراز دوستي ميكردم و امروز از آنچه كردهام پشيمان هستم ولي نميتوانم از ورود ارتش تزاري به شكي ممانعت كنم مگر اين كه شما به من كمك كنيد و اگر كمك شما برسد، ارتش تزار نخواهد توانست شكي را اشغال نمايد.
سليم خان شكي در نامهاش نوشت كه وي از لحاظ افراد درمضيقه نيست اما از لحاظ پول و اسلحه و مهمات در مضيقه است و توپ ندارد و اگر عباس ميرزا براي او پول و اسلحه و مهمات و توپ بفرستد وي ميتواند عدهاي زياد از مردان محلي را كه همه دلير و مورد اعتماد هستند بسيج نمايد.
حاكم شكي پيش بيني كرد كه ممكن است عباس ميرزا تصور كند كه منظور سليم خان از خواستن پول، اخاذي است و لذا نوشت براي اين كه بدانيد پولي كه شما براي من ميفرستيد به مصرف بسيج افراد براي جنگ ميرسد يك ناظر از طرف خود تعيين كنيد كه به اين جا بيايد و هزينهها را مورد نظارت قرار بدهد تا محقق گردد كه من پول را به مصرف شخصي نميرسانم بلكه به افراد ميدهم تا اين كه براي جنگ آماده شوند و اگر پولي به آنها داده نشود، نميتوانند كه براي جنگ به راه بيفتند زيرا نميتوانند زن و فرزندان خود را بدون وسيله معاش رها كنند و عازم ميدان جنگ گردند.
نقطه ضعف نيروي جنگي عباس ميرزا كمي پول بود و او نميتوانست آن طور كه بايد، پول فراهم نمايد تا اينكه به مصرف جنگ برساند. گرچه جنگهاي گذشته، خرج جنگهاي امروزي را نداشت معهذا نسبت به آن دوره هزينه جنگ زياد بود و به خصوص پرداخت مستمري به سربازان علاوه بر جيره غذا و لباس و عليق اسب، گران تمام ميشد و ارتش ايران سرباز نظام وظيفه نداشت.
عباس ميرزا مجبور بود علاوه بر جيره غذا و لباس و عليق، حقوق هم به سربازان خود بپردازد. هر چند هفته يك بار براي دريافت پول به پدرش فتحعليشاه مراجعه ميكرد و هر بار جواب منفي ميشنيد. طوري عباس ميرزا در مضيقه بيپولي قرار گرفته بود كه به فكر افتاد نوعي اسكناس چاپ كند. هنوز عباس ميرزا چاپخانهاي را كه از اروپا ميخواست وارد كند، وارد نكرده بود تا اين كه بتواند در آن چاپخانه اسكناس چاپ كند و لذا به فكر افتاد كه «شهروا» منتشر نمايد.
به اين ترتيب كه روي قطعاتي از چرم كه به زودي فرسوده نميشود و از بين نميرود، مهربزنند و مهرها طوري فشار داشته باشد كه در چرم برآمدگي به وجود بيايد و هر قطعه چرم مطابق مهري كه روي آن زده شده، چون پول رواج داشته باشد.
عباس ميرزا فرج الله خان شاهسون را كه افسري بود دلير با 800 سوار به كمك سليم خان فرستاد و به او گفت چون اكنون در دو طرف رود «كور» نيروي دشمن نيست او ميتواند بعد ازاين كه برود «كور» رسيد بر سرعت راهپيمائي بيفرايد و زودتر به حكمران شكي برسد و در جنگ با دشمن پشتيبان وي باشد.
فرج الله خان شاهسون بر طبق گفته عباس ميرزا تصور ميكرد كه ميتواند در طول ساحل غربي رودخانه كوروش به طرف شمال برود و بيانقطاع راه طي كند و زودتر به شكي برسد.
در آنجا آبادي وجود نداشت كه فرج الله خان شاهسون از سكنه محلي راجع به نزديكترين راه براي رسيدن به شكي كسب اطلاع كند و خود او از وضع طبيعي رودخانه كوروش در منطقه شكي اطلاع نداشت و به گمان اين كه اگر در طول ساحل رودخانه به طرف شمال برود از قشون تزاري جلو خواهد افتاد فرمان حركت را صادر كرد و تا آنجا كه سربازان ميتوانستند با سرعت راه پيمودند و هنگام ظهر به يك آبادي بالنسبه بزرگ رسيدند كه به اسم «رازك» خوانده ميشد.
در آنجا مردم آبادي به او گفتند كه شما از شكي خيلي دور شدهايد چون خط سير رودخانه كوروش طوري است كه وقتي از اين جاي به سوي جنوب ميرويد، به شكي نزديك ميشويد و اگر در طول رودخانه همچنان به طرف شمال برويد به كلي از شكل دور خواهيد شد و نزديكترين و بهترين راه براي رفتن به شكي اين است كه به همانجا كه صبح در آنجا بوديد برگرديد و از گدار عبور كنيد و آنگاه راه شمال را پيش بگيريد.
فرج الله خان شاهسون گفت مگر در اينجا نميتوان از رودخانه گذشت.
سكنه محلي گفتند در اين جا گذشتن از رودخانه آسان است اما بعد از اين كه از آب گذشتيد نميتوانيد مستقيم به شكي برويد و سپس با انگشت كوهي را كه در طرف مشرق روخانه بود اما با آن خيلي فاصله داشت به فرج الله خان نشان دادند و اظهار كردند آن كوه بين شما و شكي، حائل است و شما نميتوانيد از آن كوه بگذريد زيرا راه عبور در اين قسمت ندارد و بايد به طرف جنوب برويد تا اينكه بتوانيد كوه را دور بزنيد و وارد راه شكي بشويد.
فرج الله خان شاهسون به فكر افتاد كه از رودخانه عبور كند و خود را به سوي ديگر برساند و آنگاه راه جنوب را پيش بگيرد اما متوجه شد كه از قشون تزاري عقب خواهد افتاد و موقعي به آن قشون خواهد رسيد كه شكي ساقط شده است.
از مردم محلي پرسيد كه چطور ميشود كه در اين كوه، راهي براي عبور نباشد و آيا ازاين كوه رودخانه جاري نيست.
به او گفتند كه براي عبور از آن كوه راه هست اما راهي نيست كه اسب عبور كند و سواران تو نميتوانند از آنجاعبور نمايند.
فرج الله خان شاهسون گفت آيا نميتوان اين كوه را از طرف شمال دور زد؟
مردم گفتند نگاه كن و امتداد كوه را در طرف شمال از نظر بگذران و ببين چقدر بايد بروي تا اينكه بتواني از طرف شمال كوه را دور بزني.
فرج الله خان شاهسون، متوجه شد كه اگر از طرف شمال برود تا اينكه كوه را دور بزند. دير خواهد شد و او نخواهد توانست به موقع به شكي برسد. اين بود كه تصميم گرفت اسبها را در رازك بگذارد و سربازان خود را پياده از كوه بگذراند و قبل از اينكه قشون تزاري به شكي برسد خود را به آنجا برساند. چند نفر از سربازان خود را براي نگاهداري اسبها در رازك انتخاب كرد و به آنها گفت كه شما در اين جا از اسبها مواظبت كنيد و به آنها عليق برسانيد تا خبري از من به شما برسد. بعد دو نفر از سكنه رازك را براي راهنمائي اجير نمود و گفت به راه بيفتيم.
عبور از رودخانه مشكل نبود و فرج الله خان توانست كه سربازان خود را با استفاده از چند قايق و زورق كه در رازاك وجود داشت از رودخانه بگذراند.
وقتي راهنمايان آمدند فرج الله خان مشاهده كرد كه آنها چوبهاي بلند دردست دارند و به سوي كوه به راه افتادند و راهنمايان كنار نهري را كه از كوه خارج ميشد گرفتند و سربازان را وارد دره كردند كه كنار آن، يك راه سنگلاخ طبيعي به سوي بالا ميرفت و بعد از اينكه قدري بيشتر رفتند از درهاي كه نهر در آن جاري بود جدا شدند و وارد درهاي ديگر گرديدند كه خشك بود.
در آنجا دو راهنما سربازان را متوقف كردند وبه آنها گفتند اگر ميتوانيد با چهار چشم جلوي پاي خود و چپ و راست را از نظر بگذرانيد براي اينكه اين جا افعي خيلي زياد است.
فرج الله خان شاهسون حيرت كرد و گفت مگر اين جا سردسير نيست و چگونه افعي در سردسير زندگي ميكند؟
راهنمايان گفتند اين جا در فصل زمستان سردسير است و در اين فصل به طوري كه گرما را حس ميكند گرمسير ميباشد و افعيها در اين موقع از سوراخهاي خود خارج ميشوند و بدترين موقع براي عبور از اين جا در اين فصل صبح است و عصر، چون افعيها صبح و عصر از سوراخها خارج ميشوند و در موقع ظهر به مناسبت گرماي هوا در سوراخهاي خود هستند و شب هم به مناسبت سرما از سوراخ خارج نميشوند.
راهي كه راهنمايان وارد آن شده بودند راه هموار نبود بلكه سنگلاخ طبيعي كوه به شمار ميآمد و از كنار بعضي از سنگها علف روئيده بود و راهنمايان ميگفتند كه سربازان نبايد پاي خود را روي علفها بگذارند زيرا ممكن است كه زير علف افعي خوابيده باشد.
گاهي راهنمايان توقف ميكردند و چوبهاي بلند را كه در دست داشتند به چپ و راست ميزدند و دانسته ميشد كه افعيها كر هستند و صداي چوب را وقتي به سنگ ميخورد نميشنوند اما ضربت چوب را روي سنگ و علف، (اگر زير سنگ يا علف باشند) احساس ميكنند و از خواب بيدار ميشوند و ميگريزند.
فرج الله خان كه از وفور افعي در آن منطقه حيرت ميكرد از راهنمايان پرسيد چرا در آنجا آن قدر افعي وجود دارد؟
راهنمايان گفتند خداوند براي هر جانور آفتي به وجود آورده كه آن را از بين ميبرد و نميگذارد كه آن جانور زياد شود. اما افعي آفت ندارد و جانوري نيست كه افعي را از بين ببرد و به همين جهت زياد ميشود و اگر افعي از سرما و گرماي شديد بيم نداشت، آن قدر زياد ميشد كه دنيا را ميگرفت.
فرج الله خان كه ميديد از كنار سنگها علف روئيده، از راهنمايان پرسيد آيا چوپانهاي شما در اينجا گوسفند نميچرانند؟
راهنمايان گفتند در اين فصل هيچ چوپاني جرئت نميكند كه گوسفندهاي خود را اينجا بياورد نه از بيم آنكه افعي گوسفند را بزند بلكه از ترس اينكه خود او گزيده شود و چوپان ميداند كه افعي گوسفند را نميزند. براي اينكه افعي ميفهمد كه گوسفند براي او خطر ندارد و با اينكه دائم پوزه گوسفند بر زمين است و افعي به سهولت ميتواند آن حيوان را نيش بزند، آزاري به گوسفند نميرساند. ولي پاي چوپان را نيش ميزند و به همين جهت چوپانهاي ما، قسمت پائين كفش خود را از عقب و دو طرف با تختههاي آهن ميپوشانند تا اينكه دوچار نيش افعي نشوند معهذا باز نيش ميخورند و ميميرند زيرا افعي، برميخيزد ، و بالاي قوزك پاي چوپان را نيش ميزند.
هر چند گام كه ميرفتند، راهنمايان به چپ و راست چوب ميزدند و افعيها را وادار به گريز ميكردند و با اينكه سربازان فرج الله خان مرداني ترسو نبودند از آن خزندگان كوتاه و خطرناك ميترسيدند و خيلي با احتياط حركت ميكردند.
راه به قدري سخت و ناهموار بود كه جز حيوانات كوهي و انسان كسي نميتوانست از آنجا بگذرد و فرج الله خان شاهسون ميفهميد كه محال بود بتواند حتي يكي از اسبهاي خود را از آنجا عبور بدهد.
وقتي كه آفتاب پائين رفت نسيمي وزيدن گرفت و راهنمايان به سربازان گفتند نگاه كنيد و آنها ديدند كه در طرف راست و چپ افعيها از زيرسنگها و علفها خارج گرديده رفتند و راهنمايان گفتند اين جانوران فهميدند كه هوا خنك شده، عنقريب سرد خواهد شد و به طرف سوراخهاي خود ميروند كه دچار سرما نشوند.
هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه در كوه هوا نيمه تاريك شد زيرا ارتفاعات، مانع از اين بود كه نور آفتاب عصر به درون درهها بتابد.
فرج الله خان و سربازانش ديدند كه وضع كوه تغيير كرد و درخت نمايان شد و راهنمايان گفتند كه از اينجا به بعد ديگر افعي وجود ندارد.
فرج الله خان پرسيد مگر اينجا داراي چه وضع ميباشد كه افعي در اينجا وجود ندارد؟
راهنمايان گفتند آيا بوي هوا را استنشاق نميكنيد؟
فرج الله خان گفت تصديق ميكنم كه هواداراي بوي مخصوص است.
راهنمايان گفتند بوئي كه از هوا استنشاق ميشود بوي اين درختها است و افعي از اين بو، نفرت دارد و اين جا نميآيد و از اين جا تا وقتي كه از كوه خارج شويم، افعي وجود ندارد و شما ميتوانيد بدون ترس راه پيمائي كنيد.
درختهائي كه در كوه ديده ميشد نوعي از درخت غار به اسم غار كوهي بود و سربازان كه آسوده خاطر شدند چون ديگر احتياط نميكردند سريعتر راه ميپيمودند و راهنمايان، قبل از اين كه هوا تاريك شود سربازان را به چشمهاي رسانيدند و گفتند كه ما بايد شب در اين جا بمانيم و بامداد از اين جا خواهيم رفت.
فرج الله خان قبل از اينكه از رازك حركت كند ميدانست كه او و سربازانش بايد يك شب در كوه بخوابند و روز بعد از كوه خارج خواهند گرديد.
وي خيلي ميل داشت كه آن شب از استراحت صرف نظر كند و راه طي نمايد تا اين كه بتواند همان شب از كوه خارج شود.
اما راه سخت بود و هنگام روز عبور از آن به مناسبت وجود پرتگاهها و سنگلاخ بودن راه اشكال داشت و يك بياحتياطي سبب هلاكت ميشد تا چه رسد به شب كه درآن كوه چشم، جائي را نميديد و در پنجاه قدم اول ممكن بود سربازان پرت شوند يا روي سنگ، به زمين بخورند و ناقص شوند.
اين بود كه فرج الله خان موافقت كرد كه آن شب، در آنجا بمانند و سربازان آتش افروختند و يغلاويهاي خود را آب كردند و كنار آتش نهادند و بعد از اين كه آب به جوش آمد، در آن، دوغينه انداختند و با نان خوردند.
غذاي فرج الله خان شاهسون فرقي با غذاي سربازانش نداشت و بعد از صرف غذا، همه خوابيدند و با اين كه هواي كوهستان در شب سرد شد چون خسته بودند احساس برودت را نكردند مگر نزديك صبح كه سرما همه را از خواب بيدار كرد و آتش افروختند و آنهائي كه ميخواستند نماز بخوانند نماز خواندند و عباس ميرزا خود نماز ميخواند وي سربازانش را مجبور نميكرد كه نماز بخوانند و هر كس مختار بود كه نماز بخواند يا نخواند.
سربازان براي اين كه خود را گرم كنند آتش افروختند و راهنمايان به مناسبت اين كه هنوز هوا روشن نشده بود، حركت را جائز ندانستند و بعد از اين كه هوا روشن شد، گفتند به راه بيفتيم.
بزودي معلوم شد راهي كه آن روز پيش گرفتهاند از راه روز گذشته خطرناكتر است. روز قبل راه، بيشتر از لحاظ اينكه سنگلاخ بود و خزندگان گزنده را راه بودند خطر داشت. گاهي سنگها آن چنان صيقلي بود كه سربازان هر قدر احتياط ميكردند، روي سنگ ميلغزيدند و بر زمين ميخوردند. در راه گذشته پرتگاه بود اما نه خيلي خطرناك. در صورتي كه روز دوم فرج الله خان و سربازانش، بايستي از كنار پرتگاههائي عبور نمايند كه در آنجا فقط به اندازه يك پاي آدمي، جا وجود داشت و كوچكترين فراموشي و بياحتياطي سبب ميشد كه عابر به دره پرت شود و يك صد متر پائينتر استخوانهايش متلاشي گردد.
آن راه را هيچ مهندس و جادهساز به وجود نياورده بود بلكه گوسفندها و بزهاي كوهي در طول ميليونها سال و شايد زيادتر به وجود آوردند و آنقدر از كنار كوه رفتند تا اين كه يك نوع كور راه در آنجا به وجود آمد و وسيلهاي شد كه مسافرين پياده از آن بگذرند و از يك طرف كوه خود را به طرف ديگر برسانند.
راهنمايان به سربازان گفتند كه نظر به دره نيندازيد چون اگر چشمشان خيره شود ممكن است پرت شوند بلكه فقط چشم به مقابل پاي خود بدوزند و پا را محكم بر زمين بگذارند و آگاه باشند كه نبايد پا را لب دره گذاشت چون ممكن است كه وزن بدن، آنها را به دره پرت كند.
فرج الله خان كه در بلندي قدري دوچارخيرگي چشم ميشد خيلي ناراحت بود و آرزو ميكرد كه هر چه زودتر آن كوه ، كه از كنار آن پرتگاه لرزهآور ميگذشت، به انتها برسد و راهي عريضتر نمايان گردد.
تا مدتي فرج الله خان و سربازانش در طول پرتگاه بالا ميرفتند تا اينكه به مرتفعترين نقطه كوه رسيدند و آنجا راهنمايان گفتند توقف كنيد و قدري استراحت نمائيد و سربازان توقف كردند و راهنمايان گفتند تا اينجا، ما سر بالا آمديم ولي از اين جا، سر پائين ميرويم و در اين راه، سرپائين رفتن خطرناكتر از سر بالا رفتن است. چون هنگامي كه ما سر بالا ميرويم، دره ما را به طرف خود نميكشد ليكن موقعي كه سر پائين ميرويم دره، ما را به طرف خود جلب ميكند و بايد آهسته و سنگين قدم برداريم كه پرت نشويم و يك دست شما كه به طرف كوه است بايد آزاد باشد تا اين كه بتوانيد با دست، سنگهاي كوه را بگيريد و پرت نشويد. آنگاه پائين رفتن سربازان از كوه شروع شد، و راهنمايان مثل تمام راهنمايان كوهستان از پرت شدن نميترسيدند و با اطمينان قدم برميداشتند.
اما فرج الله خان و سربازانش ميترسيدند و هر گام كه برميداشتند فكر ميكردند كه پرت خواهند شد، تا مدت دو ساعت، تمام كساني كه از آن راه ميرفتند، در هر لحظه مرگ را مقابل ديدگان خود ميديدند اما چون همه از فرط بيم خيلي احتياط ميكردند و با دست سنگهاي كوه را ميگرفتند كسي پرت نشد و بعد از دو ساعت راه پيمائي كور راهي كه از كنار پرتگاه ميگذشت قدري عريض گرديد و خطر پرت شدن كاهش يافت و در انتهاي سرازيري راه به قدري عريض شد كه دو نفر ميتوانستند كنار هم راه بروند و در آن موقع صداي عبور آب به گوش فرج الله خان و سربازانش رسيد و تا آن موقع به مناسبت ارتفاع كور راه نسبت به قعر دره، صداي عبور آب را كه از دره ميگذشت نميشنيدند.
در آنجا فرج الله خان گفت من تصور نميكنم كه هفت خوان رستم دشوارتر از راهي كه ما از آن عبور كردهايم باشد، فرج الله خان به اختصار، شرح عبور رستم پهلوان ايراني را از هفت مرحله دشوار و خطرناك به طوري كه در شاهنامه فردوسي گفته شده براي راهنمايان و دوستان خود نقل كرد و راهنمايان گفتند كه دشواريهاي راهپيمائي شما تمام شد و از اين به بعد، راه، هموار و بدون خطر است.
گر چه باز هم راه، سنگلاخ بود اما نسبت به راهي كه سربازان در عقب گذاشتند يك شاهراه به شمار ميآمد.
فرج الله خان از راهنمايان پرسيد آيا شما بعد از اين كه ما را به شكي رسانيديد از همين راه خطرناك به رازك برميگرديد.
آنها گفتند نه، چون در موقع مراجعت ديگر كسي به ما براي عبور از اين كوه حق الزحمه نميدهد و ما از جلگه خود را به رازك ميرسانيم و گر چه راهمان دور ميشود اما در عوض مطمئنتر است.
ظهر آن روز همان طور كه راهنمايان وعده داده بودند فرج الله خان شاهسون و سربازانش از كوه گذشتند و وارد جلگه شدند.
در آنجا راهنمايان طرف مشرق را به فرج الله خان نشان دادند و گفتند شكي آنجاست و ما از شما خداحافظي ميكنيم و از اين طرف (سمت جنوب را نشان دادند) ميرويم و وقتي كوه تمام شد به رودخانه نزديك ميشويم و از آن عبور ميكنيم و خود را به رازك ميرسانيم. فرج الله خان گفت مگر شما با ما به شكي نميآييد؟ راهنمايان گفتند شما احتياجي به ما نداريد و از اين جا تا شكي راه هموار است. فرج الله خان گفت ما در اينجا نابلد هستيم و نميدانيم كه از كجا بايد به شكي رفت، و گر چه از اين جا، زمين هموار جلوه ميكند اما من به تجربه ميدانم كه اين همواي زمين ظاهري است و ديگر اين كه شما ميدانيد كه ما به جائي ميرويم كه ممكن است قشون تزاري در آنجا باشد.
ما نميدانيم از اين جا تا شكي در كجا كمين گاه وجود دارد و سربازان تزاري ميتوانند در آنجا كمين ما را بكشند و ما را به دام بيندازند و اگر شما با من باشيد ما دچار كمين گاه سربازان تزاري نميشويم و قبل از اين كه به جاهائي برسيم كه احتمال دارد كمين گاه باشد شما ما را آگاه ميكنيد و ميگوئيد كه آنجا تپه است يا اين كه زمين فرو رفتگي دارد و غيره.
چون فرج الله خان شاهسون اصرار كرد، راهنمايان كه ميخواستند به رازك مراجعت كنند موافقت نمودند كه نيروي فرج الله خان را تا شكي راهنمائي نمايند مشروط بر اين كه اگر جنگي بين نيروي فرج الله خان و سربازان تزاري در گرفت آنها در جنگ شركت ننمايند براي اين كه نه سلاح دارند و نه مصلحت آنها اجازه ميدهد كه در جنگ شركت كنند.
فرج الله خان شرط راهنمايان را پذيرفت و چون ميخواست كه آنها را به شكي ببرد گفت كه حق الزحمهاي بيشتر به آنها خواهد پرداخت.
راهنمايان گفته بودند كه بعد از اين كه از كوه خارج شدند تا شكي بيش از پنج فرسنگ راه نيست.
ولي معلوم شد كه فرسنگهاي آن راه طولاني تر از فرسنگهاي معمولي است.
اما راه سخت نبود و زمين، سبز به نظر ميرسيد و گاهي در راه سربازان نهر نمايان ميشد.
يك وقت فرج الله خان شاهسون متوجه شد كه آفتاب در پشت همان كوه كه از آن خارج شده بود قرار گرفت و به راهنمايان گفت راهپيمائي شب را به صلاح نميدانم چون ممكن است دچار سربازان تزاري بشويم و آيا در اين دشت، مكاني را ميشناسيد كه بتوانيم شب در آنجا به سر ببريم و صبح خود را به شكي برسانيم؟
راهنمايان گفتند دراين طرف شكي فقط يكي آبادي هست به اسم «يولده» كه در دو فرسنگي شكي واقع شده است و آبادي ديگر وجود ندارد و اگر قدري از شب را راهپيمائي كنيم به آن آبادي خواهيم رسيد.
فرج الله خان گفت من در اينجا هنگام شب راهپيمائي نميكنم و آيا در راه مانهر ديگر هست يا نه؟
راهنمايان گفتند ما از اين جا به بعد نهر نديدهايم.
فرج الله خان شاهسون گفت پس برگرديم چون ما احتياج به آب داريم و نميتوانيم در جائيكه آب نيست اتراق كنيم.
راهنمايان فهميدند كه فرج الله خان درست ميگويد و نميتوان در دشت بيآب توقف كرد و شب را گذرانيد سربازان مراجعت كردند و خود را به آخرين نهري كه از آن گذشته بودند رسانيدند و در آن موقع آفتاب، غروب كرد و شب آغاز شد.
آن بيابان چون سبز بود، بوتههاي خشك داشت زيرا در دشتهائيكه سبز است، پيوسته علفها و بوتههاي خشك از آخرين پائيز باقي ميماند و سربازان فرج الله خان كه احتياج به آتش داشتند علفها و بوتههاي خشك را كندند و كنار نهر آتش افروختند.
بيش از پنجاه خرمن آتش به وجود آمد و سربازان يغلاويهاي خود را كه پر از آب كرده بودند كنار آتش نهادند كه بجوشد و بتوانند غذائي فراهم نمايند.
آن شب هم مثل شب قبل، وقت سربازان هنگام صرف غذا به خوشي گذشت و بهترين ساعات شبانه روز عدهاي كه با هم راه پيمائي و سفر مينمايند، خواه سرباز باشند يا افراد عادي ساعتي است كه هنگام شب، بعد از رسيدن به منزل كنار آتش مينشينند تا اينكه غذا صرف كنند و آن موقع خستگي راهپيمائي روز فراموش ميشود.
بعد از اينكه غذا خورده شد سربازان خوابيدند و هوا برخلاف شب قبل مطبوع بود و برودت سربازان را ناراحت نميكرد و لذا نيم ساعت بعد از اينكه سربازان آماده خواب شدند حتي يكي از آنها بيدار نبود و سواران هم كه دغدغه اسب خود را نداشتند درخوابي سنگين فرو رفتند.
فقط فرج الله خان با اينكه مثل ديگران پياده راه پيمائي كرده بود نميتوانست بخوابد و انديشه فردا مانع ازآن بود كه خواب به چشمش برود و تمام سرداران جنگي هنگاميكه پيشبيني ميكنند كه روز بعد، روز جنگ است نميتوانند آن شب را بخوابند و در ميدان جنگ، خواب بر سرداران كل، و افسرانيكه نگهبان هستند حرام ميشود.
اضطراب فرج الله خان شاهسوني ناشي از اين بود كه فكر ميكرد شايد شكي از طرف نيروي تزاري اشغال شده باشد و او با همه جد و جهد نتواند به سليم خان كمك كند و اگر شكي از طرف نيروي تزاري اشغال شده باشد تكليف او چيست؟
آيا بايد با نيروي تزاري بجنگد يا اينكه از راهيكه آمده است مراجعت كند؟
فرج الله خان فكر مراجعت از راهي را كه آمده بود از خاطر بيرون كرد زيرا ميدانست كه او ديگر نميتواند از آن راه كوهستاني وحشت انگيز عبور كند و اگر عبور نمايد به دره پرت خواهد شد.
اما جنگ با نيروي تزاري هم براي فرج الله خان امكان نداشت مگر اينكه نيروئي كه شكي را اشغال كرده (اگراشغال نموده) بيقوت باشد و فرج الله خان نميتوانست با يك نيروي قوي بجنگد.
از اردوگاه صدائي بر نميخاست و فرج الله خان گاهي كه چشم ميگشود و آسمان را مينگريست ميديد كه شهاب ثاقب از يك طرف آسمان به سوي ديگر ميرود و ميدانست كه در بعضي از شبها شماره شهاب ثاقب درآسمان از شبهاي ديگر بيشتر است و او هم مانند ساير شرقيها عقيده داشت شهاب ثاقب عبارت است از تيرهائيكه از طرف فرشتگان به سوي شياطين پرتاب ميشود و هنگام شب شياطين، به گمان اينكه فرشتگان خوابيدهاند ميخواهند به آسمان بروند و خود را به جائيكه قبل از رانده شدن از درگاه خداوند آنجا بودند برسانند.
اما فرشتگان برخلاف تصور شياطين هنگام شب به خواب نميروند و درعوض روزها كه خطر رفتن شياطين به آسمان وجود ندارد استراحت مينمايند و هنگام شب همين كه يك شيطان ميخواهد به آسمان برود با شهاب ثاقب كه تير آسماني است بر سينهاش ميزنند و او را به زمين مياندازند و شيطان هنگامي كه كه از درگاه خداوند رانده شد يك نفر بود اما بعد بر اثر تكثير نسل، داراي فرزندان زياد شد و فرزندان شيطان، در موقع شب ميكوشند خود را به آسمان برسانند اما همواره ناكام ميشوند و فرشتگان نميگذارند كه آنها راه به آسمان پيدا كنند.
در حالي كه فرج الله خان مرتبهاي ديگر چشمها را بست كه به خواب برود چون روي يك پهلو خوابيده بود از زمين صدائي شنيد و گوش را تيز كرد و متوجه شدكه صداي سم عدهاي از اسبها ميباشد.
حواس خود را جمع كرد كه بفهمد صداي سم اسب از كدام طرف امتداد مييابد و متوجه شد كه اسبها ازطرف مشرق ميآيند.
اردوگاه سربازان فرج الله خان در آن شب بيحفاظ بود چون وي پيشبيني نميكرد كه آن شب، در آن دشت خطري برايش به وجود بيايد و اردوگاه او حتي نگهبان نداشت تا چه رسد به اينكه مستحكم باشد.
فرج الله خان پشيمان شد كه چرا در آن شب، ارودگاه خود را محكم نكرد كه اگر مورد حمله قرار گرفت بتواند از خود دفاع كند.
بعد خود را اميدواركرد كه صداي سم اسبها صداي سم اسبهاي يك كاروان باشد و گوش را به زمين چسبانيد تا اينكه تشخيص بدهد صداي سم اسبها از يك كاروان هست يا نه؟
اما بزودي فهميد كه آن صدا، از سم اسبهاي كاروان نيست.
چون اسبهاي كاروان، در يك قطار، مثل دانههاي تسبيح، در قفاي هم حركت ميكنند و زمين از صداي سم اسبهاي كاروان پر نميشود. اما سواران يك قشون چهار به چهار، و در جادههاي عريض هشت به هشت، و پشت سر هم حركت مينمايند و زمين از صداي سم اسبها پر ميشود و صدائيكه به گوش فرج الله خان ميرسيد صداي عدهاي از سواران ارتش بود بدون اينكه از دور صداي شيهه اسب به گوش برسد وفرج الله خان دانست علت اينكه صداي شيهه اسب به گوش نميرسد دو چيز است اول اينكه اسبها درحال راه پيمائي دسته جمعي هستند و اسب در آن حال شيهه نميكشد مگر اينكه سواران عنان اسبها را بكشند و توقف كنند وعلت ديگر شيهه نكشيدن اسبها اين است كه در نزديكي خود وجود اسب بيگانه را احساس نمينمايند و هر گاه در اردوگاه فرج الله خان اسب بود، اسبهائيكه از مشرق ميآمدند، وجود اسب بيگانه را احساس ميكردند و اگر سوارانشان عنان اسبها را ميكشيدند، شيهه بعضي از آن اسبها ب
:: موضوعات مرتبط:
از آقامحمد خان تا محمدشاه ,
دوران ناصرالدین شاه ,
,
:: برچسبها:
ذبيح الله منصوري ,
ژان يونير ,
نبردهاي ايران و روسيه ,
امير يعقوب ,
روم ارمني ,
اش ميازدين ,
جيمزموريه ,
ساليان ,
سليم خان ,
:: بازدید از این مطلب : 937
|
امتیاز مطلب : 185
|
تعداد امتیازدهندگان : 44
|
مجموع امتیاز : 44